دستهایم خالی ست...
از حسی که نامش زندگی ست...
باران...
باران...
تشنه ام...
تو می باری...
اما نمی دانم چرا سیرابم نمی کنی...
چیزی شده ام شبیه عطش ...
شبیه کویر...
باران...
باران...
باران...
ببار...
شاید...
شاید توانستی سیرابم کنی...
خوب تو راست می گی...
همیشه همینه...............
من اشتباه نکردم............
اما به اشتباه دیگری من تنبیه می شوم..........
به حرمت دوستی ها....................................
دیگر نیا... آمدنت را نمی خواهم... حتی به حرمت دوستی ها........
این شاید نهایت بیزاری من باشد... از خودم... از تو... از مجید...
پس برو... به حرمت دوستی های از برادری عزیزتر..................
تنهایی هایم را ترجیح می دهم به تمام همکلامی هایی که جز رنجش چیزی برایم
به ارمغان نیاورد..........
بدرود رضا........بدرود.......
***
می خواهم بگریزم...
تاب ماندنم نیست...
اما... پای رفتنم لنگ است...
اینجا تنها جای امن زندگی من است...
تنها جایی که می توانم باشم... بی آنکه تحقیر نگاهی را ببینم...
گرچه هستند کسانی که با کلامشان روح آزرده ام را آزرده تر می کنند......!
سلام...!
هوا ابریه...
دل منم...
تمام روز سرکارم...
با اینکه سیستمم به نت متصله اما فرصتی نیست برای ورود به دنیای مجازی...
همه زندگیم دچار روزمره گی شده...
جز دردا و ناراحتی هام... هر روز یه درد تازه...هر روز یک شکلی از غم...
چند روزه که همه دلداریم می دهند که ناامید نباش...
اما من که نا امید نیستم...
من..
من فقط غمگینم...
دلم گرفته... دلم می گیره...
دلم می گیره از نگاه دوری که هر روز می بینیم... و هرگز نزدیک نمی شه...
به حکم بایدهای منو... نبایدهای او...
دلم می گیره وقتی خاطره دستانی زنده می شه...
و من باید با دستانم خودم خاطراتم را زنده به گور کنم...
غم چشمهایم... درد قلبم... از ناامیدی نیست... از غم منه...
اما انگار آنهایی که هستند قدرت درک و تفکیک این دو را ندارند...
شما چطور...
کولیانه های کولی رو درک می کنید...؟
یا....................................................................................................................
درد دارم...
شاید دلش می خواهد تمام تپیدن هایش را خلاصه کند...
و به آخر برسد...
حالم خوب نیست...
فصل من می آید...
سنگین و با شکوه...
می آید که مرهم زخمهای کهنه ام باشد...
می آید تا سر بر شانه های غمگینش گذارم...
تا دردهایمان را با هم شریک شویم...
می آید تا من در سوگ رفتن نیمه ای که دیر پیدا شد و زود رفت اشکهایم را
بر سینه اش مرهم کنم...
می آید تا شبهایم را بارانی کند... به حرمت چشمهایی که روزهاست بارانی
است...
پائیزمی آید تا کولی وار در کوچه هایش گم شوم و با سرانگشتان برگهایش
پیدایم کند...
می آید تا خموشی هایم را در سکوت سرخ رنگش به سخن بنشیند...
می آیدتا قصه ی «پایان»را در گوشهایش زمزمه کنم...
پی نوشت:
«پایان» نامی است که روزی مردی بر من نهاد و غریبانه رفت... می خواستم خانه کولی را
به پایان تغییر نام دهم...اما حرمت کولی بودنم و حرمت پایان بودنم مرا به «پایان کولی» تغییر داد...
نیمه ای که دیگر نیست...!
چشم که گشودم ردپای تورادیدم... در خاک نمناک هستی ام...
پر می شوم... ازلذت بودن تو... و تمام فرداهارا بخواب می کنم...تا امروزهایم
خود راباور کنند...در حضور گرم و رازآلود تو...
نمی دانم... شاید این عشق باشد... ناب است...چون زلال آب...
در ظهرعطش زده مردادماه...نمی دانم...شاید...
شاید اینبار کویر من هم سبز شود...
شاید...
اما... دلم گرفته... به وسعت آنچه که درخاطرت بگنجد..
همیشه همین است تمام شادی هایم ا غمی مبهم در بر می گیرد...
اما اینبار دلیل غمم را می دانم...
با توام نازنین من...
تمام لبخندهایم زایده اشکهایم هستند...
در پس آنچه می خواهم و نیست...
آنچه می خواهم و نمی شود...
و من باز هم می گویم...
خدایا شکرت...
.
.
.
اما آتش زیر خاکسترم دیگر جانی برای شعله ور شدن ندارد...
پی نوشت:
دوستای خوبم...همدلای عزیزم اگه به وبهای شما سر نمی زنم...یا کم سر می زنم...
شرمسارم... نه اینکه بی علاقه به آمدن باشم... فرصت نیست... اما می آیم...
واخورده ام...
اما نمی افتم...
چرا که اگر افتادنی باشم... دیگر برخاستنی نخواهم بود...
خدا هست...
واین یعنی معجزه ای برای تمام لحظه های بی کسی ام...
سادگی ام مرا به جنون تمسخر این و آن کشانده...
من اما هنوز ساده ام...
به سادگی قطره ای که خود را به دل سهمگین ترین امواج اقیانوس می سپارد...
.
.
.
کولی چه زود فراموش شد...!
.
.
.
این روزها همه چیز دگرگون شده است...
جز سوزانی آفتاب...
فرقی ندارد...
.
.
.
برای پسرک زرد و نحیف آدامس فروش سر چهارراه...!
هنوز هم در کوچه های دلت
گردوخاک غم نشسته...!
پس رفتگران سرنوشتت را کجا پنهان کرده ای...؟
گرچه چهره ام بسی آفتاب سوخته شده است...
اما باز آمده ام کولی وار...
تا گردن بند کلام مهرآمیزتان را به گردن بیاویزم...
دلتنگم...
برای روزهای خاموشی که خاموشی ام را طنین یادتان روشنی می بخشید...
دور شده ام از مسیر تمام یادها...
اما به اینجا که می آیم می دانم که هنوز در خاطری هستم...
باز آمدم...
بازآمدم با کوله باری خسته از روزهایی که دایره وار مسیری را به تکرار پیمودم...
پی نوشت: خیلی از امورات اونجوری که میخواستم پیش نرفت....
اما خیلی چیزها خوب طی شد....
و بالاخره من برگشتم به آغوش خانواده پر مهر کولیانه ام....
یادگارهای درخت من فیلتر شده...؟ چرا...؟ زود بیا منو راهنمائی کن که خیلی باهات کار دارم...!
کولی شرمسار از این همه تاخیر....
اما کارها داره تموم می شه ....
بزودی میام...
دلم واسه همه تون تنگ شده...
مخصوصاْ تو ....
این« تو» یعنی تویی که الان داری میخونی منو...
سلامی به وسعت اسمان کویر...
من برگشتم...
اما...
ممکن مدتی خیلی کم به لطف دوستان پاسخ بدهم...
شدیدا درگیر یه کاری هستم... تا روند عادی کارم شروع شه نمیتونم با استرس
و نگرانی خونه خاموشم رو دچار هیجان کنم...
شاید این روزها کم رنگ شم ... اما بر می گردم....
به یاد همتون هستم...از یادم نبرید....
همتون رو دوست دارم....
و عاشق خدا هستم...
انجا که اسمان دلش را به زمین دوخته تا ستاره بارانش کند...
میخواهم درونم را غربال کنم ...
شاید خانه تکانی روحم بعد از گذر زمین از خورشید باشد...
.
.
.
پیشاپیش سال خوبی رو برای همه کسانی که دوستان خوب من هستند ارزو می کنم...
برای تو که داری میخوانی عمق مرا...اری خود تو...
اگر عمری ماند و باز امدم از کولی گردی ام در کویر ٬محبت همه تان را پاسخ خواهم گفت...
دوستتون دارم با همه انچه که هستم...![]()
که لاک پشت بودن بهتر از ادم بودن...
.
.
.
بدون شرح...!
توی بزرگراه یه کامیون از سمت راننده(منم پشت سر راننده بودم) ماشین رو زیر گرفت ...
داشتم له می شدم...
با تمام وجودم مرگ رو حس کردم اون فشاری که از سمت در داشت وارد می شد...
سپری که داشت از پنجره می اومد داخل...
اجل مرا بوسید و رفت...
نمی دانم چرا نخواست که همسفرش باشم...
میدونی شاید یک ثانیه بیشتر...با ترمزی دیرتر...
الان همه چیز تموم شده بود....
اما نمردم....................................................................!
و فقط یه چیز....
اینکه ایمان دارم به اینکه هنوز یه کاری هست که باید یه روزی...یه جایی...
انجامش بدم...بخاطر همین نرفتم...
اما کی و کجا نمی دانم...
همیشه مرگ رو دوست داشتم و دارم...
اما اون روز صبح ....همه چیز خیلی عجیب بود...دلهره ی رفتن رو داشتم...
اما نرفتم...
پ.ن: الان حالم خوبه...خیلی خوب...فقط تمام تنم کوفته شده...گردنم رو هم نمی تونم
تکون بدم...اما با اینهمه حالم خوبه...چون فرصت دارم که یه کار خوبه دیگه رو انجام بدم...
فرصت دارم که بیشتر عاشق خدا باشم...فرصت دارم که باشم...!
نمی دانم چرا اینهمه طول کشیده است...
من که از قبل خودم را شسته ام که مرده شوی به زحمت نیفتد و دیگران نیز خیلی
در انتظار نمانند... چون خود من...
سری بیرون می آید ...جنازه ی بعدی... به خودم می آیم و بلند می شوم و به طرف
اتاق می روم...
بالاخره نوبت به من رسید...
قدمهایم نه تند است و نه کند... با آرامش می روم...
اطرافم را نگاه می کنم از نگاه خیره و گریان دیگران چیزی سر در نمی آورم...
.
.
.
سلام...
با سر جواب می دهد...بخواب...
لباسهایم را در می آورم و با حوصله تا میزنم از چشمانش خجالت نمی کشم....
بر تخت دراز می کشم و او شروع می کند... چیزی بر بدنم می پاشد و سر ودستم٬پاها٬
کمرم و هر جا را که بخواهد می شوید...
تمیز هستی ...!
می دانستی به اینجا می آیی... زحمت مرا کم کرده ای...
آب آخر را می ریزد و٬ تا به در برسد برای صدا کردن مرده ی بعدی از تخت بر می خیزم و با
هیبتی سپید که او بر من پوشانده به سختی قدم بر می دارم و به تابوت می رسم...
نگاهی میکند...:
انگار خیلی برای رفتن عجله داری...
و من تنها نگاهش می کنم...
در ظرفی آهنین می خوابم و با نگاهم او را تشویق می کنم که زحمت بستن در تابوت
را بکشد...
همه جا تاریک است و من افتان و خیزان بر دستهایی می روم........!
پ.ن: متن بالا از نوشته های شخصی من بود چیزی که هرگز قصد مکتوب کردنش
رو در اینجا نداشتم...اما زندگی در بهم زدن تصمیم ما ادما خیلی استاده....
این رو بیاد و برای عزیز از دست رفته ای نوشتم که هنوز در بهت ملال انگیز مرگش هستم...
اریک عزیزم دیگه بین ما نیست و من فاجعه مرگش رو صمیمانه به همزاد عزیزم الناز مهربونم
تسلیت میگم... روحش شاد...!
شبگرد کوچه های خیال...
نم زده ی ابرهای همیشه گریان چشمانم...
زلال سخت ترین لحظه ها و حیران تمام بی کسی ها...
بر تار و پود هستی ام تنهایی رج خورده و کوچه ی دلم را کسی درخت نشده...
و هر که آمد٬ رهگذری شد در گذر اولین خم تنهایی من...
دلم درخت می خواهد٬ درختی تنومند که قلم عشق من اولین و آخرین یادگار
را بر تنش حک کند...
آری... شرم نیست اگر بگویم کوچه ی دلم درختی می خواهد که ریشه در روحم
زند تا شیره ی مهرم سیرابش کند ...
من کولی ام...!
همان که عاشق رقص در خزان است به هنگامه ای که برگهای خزانی در زیر پایش
زیباترین آهنگ ها را بنوازند...
من کولی ام ...!
و تمام حسرتهای دلم را کوچه های خاموش خیالم می شناسند ...
و چون درویشی که آهنگ « هویش » تمام سکوت شب ها را دستخوش زیباترین
احساسات می کند٬ کوچه هایم لبریز از « هوی» قلندر وار من است...
من کولی ام ...!
و روزی هزار بار اسفند آرزوهایم را در منقل دلم به دود می کشم...
و دستهای زندگی ام را هر بار که به فال دیدم در بیراهه های بی کسی به بن بست خوردم...
آری...من کولی ام...!
تمام من...
و فردا سیاه می پوشند قبیله ای برای من....
بر سر و دست می برند بسوی حجله گاه من....
نه تور بر سرای من نه گل به زیر پای من....
خاک سیاه می شود نقل شب زفاف من....
اما انگار که نیستم...
فراموش شده ام ...ایا...؟
چرا دیگر کسی مرا به یاد خودم نمی آورد...؟
می خواهم بروم...
اما به کجا...؟
نمی دانم...
هیچ نمیدانم...
فرقی نمی کند هر چه بود....
سیب ...
انار یا گندم...
غم بزرگیست ...
اگر اسمانی باشی و به حکم هوسی تو را زمینی کنند...!
انقدر سرد که گمان بردم شاید مرده ام ...
نکند مرده ام و هنوز از مردنم آگاه نشده ام ...؟!
اما کسی نیست برای خریدن ناز بهانه هایم ...
بغض می کنم و در گلو می شکنم حسرت نبودنت را ...
غریبگی میکنم میان اشک چشمهایم و لبخند جاری بر لبهایم ... اخر نمیدانم چگونه
میتوان شوری اشک را با شیرینی خنده بر لب اشنا کرد ...
قلم بر تن کاغذ میزنم و چیزی جز ریاکاری های پنهان شده در پس شرم گلگونم نمی نگارم
که تنها خود میدانم این همه فلسفه بافی های رنگ و لعاب گرفته از عشق و نفرتم تنها
پنهان کردن جمله ایست که از نوشتنش عاجرم ...خجالت میکشم...می ترسم ... می گریزم...
جمله ای که چیزی نیست جز :
برگرد ...
هنوز میخواهمت ...!
انزمان که ققنوس در اتش نشست تا ققنوسکی زیبا متولد شود...
غمگین اگر شدم...
اینبار دلیلش گریه ی زیادی اسمان بود...
ترسم از ان است که نشود همراه قناریها اواز خواند ... و تو راه رسیدن به مرا گم کنی...
بهار که بیاید خانه ای خواهم ساخت برای چلچله ها ...
اگر از سرمای زمستان نمرده باشند ...
گاهی در خاموشی می اندیشم آیا در این سالیان دراز
شیطان در تنهایی هایش به فکر فرو رفته است
که چه معامله پر زیانی کرده
آیا در دل تو به نکرده و در قبال عملی انجام شده
ناگزیر ادامه راه نمی دهد؟
گاهی دلم به حال شیطان می سوزد
می دانم که آدمیان در برخی کارها هزاران شیطانند
آیا اینگونه نیست که
گندم شهر سیاه نسلش از وسوسه انسان است
تویی که چشمهایم را به پنجره زیبای عشقی نو گشودی ... و روزنه ای شدی
به آنسوی آبی های سرنوشتی که همیشه سیاه رقم خورده بود ...
بگذار بگویم که خیالت چون بادبادکی رنگین تمام آسمان احساسم را
می پیماید و به حیاط قلبم می نشیند ... تا زندگی برایم دوباره از سر گرفته شود...
نگاهت سایبان آرامشم است ... در بیراهه سوزانی که آفتاب نفرت گداخته اش
کرده است ...
برایم بمان...
ماندنی که دست زمان و نامهربانی های تقدیر نتواند رفتن را برایمان حکم کند...
و بدان که کائنات در لحظه لحظه ی تمام لحظه های سبزمان جاریست ...
به صلیب چشمهایت انچنان مسیح وار مصلوب گشته ام ...
که میخهای نگاهت تمام روح مرا میخکوب کرده اند ...
تمام عقربکهای ساعت خانه را می شکنم تا زمان در چهار دیواری اتاقم دیگر
یارای حرکت نداشته باشد ...
تا روزی که امدنت را به تماشا بنشینم ...


